خرید بک لینک

درباره سایت

امکانات وب

دیروز عروسی دعوت بودیم که قرار بود با دخترداییم بریم که دخترداییم گفت عروسی توی روستاست و تو محیط بازه؛گرما و پشه اذیت میکنه ...

پس قرار بر این شد که جمعه واسه پاتختی بریم.(من نمیدونستم هنوز این رسمِ داغونِ پاتختی وجود داره!!)

ساعت 3 صبح از ترس بیدار شدم :/ بارونُ رعدُ برق ... تا ب حال هوای گیلـانُ انقدر داغون ندیده بودم.

جوری این بارون خودشُ میکوبید به پنجره -___- مجبور شدم گوشامُ بگیرم که بخوابم :/

خلـاصه از این جشن مسخره هم رهایی یافتیم :))

پ.ن:پدر بزرگ جان هم خیلی بهترن :)

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:22

صفحه بندی