پس قرار بر این شد که جمعه واسه پاتختی بریم.(من نمیدونستم هنوز این رسمِ داغونِ پاتختی وجود داره!!)
ساعت 3 صبح از ترس بیدار شدم :/ بارونُ رعدُ برق ... تا ب حال هوای گیلـانُ انقدر داغون ندیده بودم.
جوری این بارون خودشُ میکوبید به پنجره -___- مجبور شدم گوشامُ بگیرم که بخوابم :/
خلـاصه از این جشن مسخره هم رهایی یافتیم :))
پ.ن:پدر بزرگ جان هم خیلی بهترن :)
برچسب:
نویسنده: ماهان کاظمی