•476
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 10:03
روزِ تاسوعا یعنی سه شنبه بود ... از شوق زیاد زود آماده شدم اما دیدم ساعت هنوز ده نشده ... یکم که گذشت زدم بیرونُ تاکسی گرفتم به مقصدِ خونه زندایی. دایی درُ باز کرد گفت که میخواستم بیام دنبالت اما راه افتاده بودی ... (دایی جان من دیگر بزرگ شده ام!) برای ناهار به هر زحمت و مشقتی که بود منقل و ذغال آما...
•477
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 10:03
با این اوضاع بهتره کامنتا رو ببندم و شخصی ساز کنم -___- *** چنل من : chillybreeze@
•471
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 14:40
چه آخر هفته ی بدی بود -__- و چهارشنبه ای که جنازه وار روی تخت درمونگاه افتادم -__- نمیدونم کارمای کدوم کارم بود؟! من که آدم بدی نبودم ... (اَلَکی!) تنها نکته ی خوبِ آخر هفته این بود که دیروز یه آهنگ لُری یاد گرفتم ^.^ نتِ تولد مبارک رو هم از اوستا(!) گرفتم که واسه ی تولد پدرم بزنم :)
•472
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 14:40
مامان جدیداً یاد گرفته هی میگه:مایل هستی اینُ امتحان کنی؟ یا مایل هستی چای دَم کنم؟ تمایل داری ناهار بخوری؟ #ولم_کن! راحت باش مامان:)) نفس عمیق!
•473
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 14:40
شیرآلـاتُ شلنگ سرویس بهداشتیمونُ (اوه!) عوض کردیم ... احساس غریبی میکنم :))))
•474
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 14:40
سه سال از "گیله دختر" بودنم میگذرد ...
•469
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 19:33
دیروز یه توئیت خونده بودم : کسی که داره با تنهاییِ خودش حال میکنه شاید داره با یکی توی دلش زندگی میکنه :)
•470
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 19:33
خیلی جدی رفتم تو فازِ کنکورُ تست و از این حرفا ... کلـاسُ آزمونَم نمیرم ... حوصله برنامه ریختن بقیه رو ندارم :)) اصن نرفته میدونم با پشتیبان دعوام میشه :/ از سه شنبه عصر تا جمعه شب واسه کنکور میخونم . بقیه وقت ها هم به دورس مدرسه میرسم. حضورم کمرنگ میشه اما محو نمیشه:)) هرکی منُ بخونه و فالوم بکنه ه...
•467
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 17:47
بارونِ وحشیُ سه تار ... ^__^ #
•465
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 20:42
توی اتاقمم ... صدای بارونِ وحشی میاد ... برای کاری میرم بیرون؛حتی خبری از بارونِ نم نم نیست! حسِ سه بعدی پیدا کردم تو این چهار دیواری :)))
•466
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 20:42
دیروز با دوستم رفتیم که کتابِ تست بخریم.وقتی به مرکز شهر رسیدیمُ از تاکسی پیاده شدیم ، رومُ برگردوندنم تا دوستمُ پیدا کنم که یه دفعه یکیُ دیدم که حسابی جا خوردم. راستش از دیدنش جا نخوردم ... تعجبم برای این بود که دیگه هیچ حسی بهش ندارم. تصورشم نمیکردم که بعد سه سال ، وقتی ببینمش نیشم باز شه و با یه ...
•462
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 20:06
بالاخره بعد از چند روز یا بهتر بگم چند هفته فرصت شد تا بیامُ بنویسم! تا میومدم خونه میگرفتم میخوابیدم و چشم باز میکردم شب شده بود ... باید بگذره تا عادت کنم. دیگه پیش دانشگاهی شدم و وقتم محدوده ... درسای مدرسه و تست زدنا شروع شدن/. خیلی از بچه هامون پاس نشدنُ نتونستن بیان مدرسه یا کلاً ترک تحصیل کرد...
•463
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 20:04
ساعت دو تعطیل شدمُ خسته و کوفته 2 ساعت بعدش میرم کلاس موسیقی ... منشی میگه کلاستون افتاد پنجشنبه :/ ما به همه اس ام اس دادیم. خو یه پیجِ کوفتی تو اینستا بزنید دیگه!آخه کی تکست میده؟!عصر یخبندانی ها!!!
•464
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 20:02
چگونه یک سال چهارمیِ "شاخ" شویم؟! آستین ها را بالـا زده ... شلوارِ فرم مدرسه را تنگ کرده و جوری بپوشید که در قسمت مچ پا چند طبقه از پارچه شکل گیرد؛کفش های گنده ی لژ دار فراموش نشود در صورتِ عدمِ دسترسی،کتانی های ساق دار هم مورد مناسب و جایگزین خوبیست! ساعت شُلُ وِل فراموش نشود!از آن ها که جیرینگ جیر...
•461
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 16:16
از اینکه با اکثر اقوام در ارتباط نیستم راضی اَم! این پست جهت تاکید بر این موضوع بود :)
•460
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 0:22
من همچون اسیری گرفتار در میان جزیره ی فرو رفته در آبم ؛ چه فرقی میکند که فقط ضلع شمالِ شهرَم دریا دارد؟!
•457
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 13:28
جمعه ی مزخرف با یه "رویا"ی عالی آغاز میشود :) *14*
•458
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 13:28
شهریور یا بهتره بگم تابستون داره بی رحمانه تموم میشه.(کتابامم جلد گرفتم!) طبق معمول غروب 31 شهریور باید آهنگ "تابستون کوتاهه" رو گوش کنم و اشک بریزم:)) ظلمه دیگه!کَسی که 3 ماهِ تموم تا ظهر میحوابیده باید ساعت 6 صبح بیدار شه :/ تمام دنیا ساعت 9 صبح کلـاساشون شروع میشه ما باید 7:30 مدرسه باشیم :|
•459
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 13:28
دیروز: واااای مامان!برای اولین بار صورتم یه دونه جوش هم نداره!حتی یه کوچولو! امروز: (از خواب بیدار شده اَم و دستی به صورتم میکشم ... گوشه ی لُپم درد گرفت ...) اَه!جووووش!!! :|
•456
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 16:16
روزها بود که آسمانِ گیلـان باران را به چشم خود ندیده بود ... انگار نه انگار هفته ی پیش جوری باران باریده بود که باید تا کمر(در شهر های دیگر شاید تا سینه)،خود را ضد آب میکردیم(حالـا هرطور که میشد!سرِهمیِ ضدآب داریم؟!)و روانه ی بیرون میشدیم. عصر شنبه بود ... در خانه،بر روی تختم دراز کشیده بودم و هری پ...