•747 - تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 11:02
اینجا بارون میباره و هوا حسابی سرده :) دیشب بعد از مدت ها با پتوی گوگولیم خوابیدم ^_^ درسته که سرده اما هنوز احساس میکنم زوده که که شلوار بپوشم و خیلی منطقی (!) شومیزُ شلوارکُ جوراب میپوشم :)) #خوشتیپ_ترین :)) یه چند روزی نتونستم بنویسم .. درگیر کارای دانشگاه بودم که هیچ فاکینگ وقت تمومی نداره :| 5 ...
•734 - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:07
لم دادی رو مبل رو به روی تلویزیون داری موزیک ویدئو میبینی ، غصه میخوری و به دخترایی که توی بیکنی دارن موج سواری میکنن حسودی میکنی ... یکم شکمتُ میخارونی و کانالُ عوض میکنی میشینی فیلم میبینی ... تلفن زنگ میخوره،برمیداری بدی به مامانت میبینی با تو کار دارن ^_^ شماره ی دوستته ^_^ میگه حوصلم سر رفته سر...
•737 - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:07
اگه میدونستم ثبت نامِ دانشگاه انقدر دنگُ فنگ داره قیدشو میزدم:/ایشه!#اخمو نوشت, ایشه + نوشته شده در xa0یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ساعتxa021:23xa0 توسطxa0گیله دُخترxa0 |xa0
•738 - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:07
پاتر هد باشيُ "هری پاتر و زندانی آزکابان" رو بازی نکرده باشی ، باختی! موسیقیِ بازی طوری به دل میشینه که میبرتت توی رویا.یه بار تصور میکنی توی قرون وسطا هستی ... چنگ زدی به پیراهن مشکیِ بلندتُ داری توی برفای یخ زده ی تپه های اسکاتلند میدویی که زودتر به قرارت توی هاگزمید برسی. بار دیگه فقط زل میزنی به...
•739 - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:07
امروز بالاخره کارام تموم شد.دانشگاهمو هم دیدم.فقط مونده انتخاب واحدُ بلاه بلاه! یه مدت هم نبودم و نتونستم جواب بدم بخاطر این بود که زندگیم یهویی تغییر کرد؛به تغییرات بزرگ عادت ندارم ... بیوفتم رو روال دوباره نوشتنُ از سر میگیرم xo مرسی که هستین :*#روز نوشت + نوشته شده در xa0چهارشنبه بیست و نهم شهریو...
•724 - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:25
بعد از اینکه "بنگاه آدمکشی" رو به زور و با اکراه تموم کردم(خیلی مسخره بود!),شروع کردم به خوندنِ "شرلوک هلمز". من چقدر دوست دارم این کتابُ! ^_^ مثلا با خودم قرار گذاشتم تا ساعت یک خواب باشم.پس حدوداً ساعت 11 نتُ خاموش کردمُ چپیدم توی کتاب و غافل از این دنیا!به خودم اومدم دیدم ساعت نزدیک 3 صبحه و یه د...
•725 - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:25
کابوس خیلی بدی دیدم ... >_ خیلی مشخصه تحت فشارم نه؟هر چه بادا باد!من یه سال دیگه نمیمونم.تحمل استرس ندارم دیگه!:/#اخمو نوشت + نوشته شده در xa0سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶ساعتxa014:5xa0 توسطxa0گیله دُخترxa0 |xa0
•726 - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:25
آخه حیف نیست من قهوه امو خالی بخورم؟یکی نیست برام کلوچه فومن بیاره -.- اصن از امسال پاییز هوا سرد شد,یه فلاسک پر از قهوه برمیدارم,سر راه هم کلوچه فومن میخرم میرم سر پل،پاهامو آویزون میکنم از نرده ها و میرم تو کارش!#مود نوشت, باحال نوشت + نوشته شده در xa0سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶ساعتxa014:10xa0 توس...
•727 - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:25
همونطوری که دراز کشیده بودم روی تختِ اتاق عزیزی،خیره به آفتاب بعد از ظهر و باغِ سر سبزِ بابابزرگ،داشتم به این فکر میکردم چی میشد من همون دخترکی میبودم که کلاس پنجمه و منتظره آخر هفته تموم شه و شنبه دوباره بره مدرسه.دلم واسه تک تکِ اون دوران تنگ شده ... سادگی .. سادگی .. سادگی ... با اکثر دوستای دورا...
•729 - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:25
بارون رو دریابید آخه ^_^ من غش کنم واسه این هوای دلبر ../.#خوشحال نوشت + نوشته شده در xa0جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۶ساعتxa00:13xa0 توسطxa0گیله دُخترxa0 |xa0
•731 - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:25
ایده آل ترین آپشن توی زندگیِ من اینه که توی خونمون بطور همزمان یه باکس آبجو،یه شیشه ی پر خیارشور ، یه شیشه نوتلای دست نخورده و نون تست باشه . :/ هیچوقت این کالکشنُ نداشتم ... :( اکثر وقتا تو راه میخورمشون. -_- یا نمیرسه که کالکشن بشه ..#باحال نوشت, مود نوشت + نوشته شده در xa0شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۶سا...
•732 - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:25
امروز باید برم کتابخونه.اصن دوست ندارم برم!آخه امروز شیفتِ اون خانوم کتابدارِ مهربون نیست :/ عوضش دو نفر بروکلیِ آب پز و خورشت کرفس جاش هستن! خانوم کتابدار مهربون خیلی باحاله.تپل مپلیه همیشه هم میخنده و میخواد بخندونتت.کلاً انرژیش واسه ی کتابدار بودن خیلی زیاده. :)) کاش همه مثل اون بودن ... دنیا گلس...
•733 - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:25
4 دقیقه ی پیش غاز های هوایی مهاجرت کردن،فکر کنم توی نیزار های تالاب زندگی میکنن .. وقتی صداشونو میشنوم یا وقتایی که لم دادم رو تختم و پنجره رو باز میذارم که بارون صورتمو خیس کنه یا اون موقعهایی که میرم بازار هفتگی و با دیدن ماهی شور و دودی و میوه های تر و تازه لبخند میزنم و چشام قلبی میشه،مردد میشم ...
•717 - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 18:54
چند وقت پیش حدود 4 صبح میونِ خوابُ بیداری یهو از جام پریدمُ و رفتم سراغ دفتر و جامدادیم و شروع کردم به نوشتن یه سری داستانای کوتاه.خیلی برام عجیبه تا به حال برام پیش نیومده بود ... در اینکه من عاشق نوشتنم شکی نیست ولی هیچوقت توی داستان نویسی از خودم اشتیاق نشون ندادم!دوست نداشتمxa0 ... یادمه یه مدت ...
•718 - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 18:54
چند روز پیش بعد از خاطره بازی با نیلوفر ، به یاد قدیما کی-دراما دانلود کردم. سریالایxa0 فارسی وان یه قسمت خیلی بزرگی از نوستالژیکای منُ شامل میشه. وقتی چنل کلاً از ریشه نابود شد خیلی ناراحت شدم. وقتی بزرگ میشی نوستالژیکات کم کم از بین میرن و به خودت میای میبینی فقط یه تصویر ازشون توی ذهنت مونده. اول...
•719 - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 18:54
کارنت مود:لش گونه! موها بازُ آزاد , شومیز بر تن.گاهی از استرس نتایج نهایی بر خود میلرزد ... دقایقی بعد به هیچ وَرَش نیست و به نوشیدن دمنوشش ادامه میدهد. کتابی که میخواند سرشار از دیوانگی و بی ثباتیست!ولی از بی حوصلگی به خواندن ادامه میدهد. گاهی به نقطه ای خیره میشود و به چیزی هم فکر نمیکند!فقط خیره ...
•708 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:05
چقدر همه چیز زود میگذره بدونِ اینکه متوجه شیم! احتمالاً شما هم مثل من شبا موقع خواب افکار منفی و سردرد آورد(!) به ذهنتون میاد!دیشب هم از اون شبا بود ... این عملِ مغزمون خیلی غیرمنطقی و حال بهم زنه!داری کتاب میخونی،فکرت توی کتابه اون وقت یه خاطراتی یادت میاد که 1٪ هم ربطی به موقعیتِت نداره:/ دیشب یهو...
•709 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:05
دیروز با گیله مادر (مامانِ گیله دختر:)) ) رفتیم بیرون.جمعه بود و خیابونا هم خلوتِ خلوت . یکم از مسیرمون گذشت پیاده رو پر از برگای خش خشو* بود؛اول من تند تند پامو میذاشتم روشون که صدا بدن بعد یه لحظه سرمو برگردوندم دیدم مامانمم داره از پشت سرم رو برگا پا میذاره :)) به حدی قضیه رو جدی گرفته بود که آخر...
•710 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:05
گاهی وقتا با کیفِ سه تارم میرم توی خیابون؛ماگل های ساده لوح فکر میکنن دارم میرم کلاس موسیقی اما فقط خودم میدونم که توی اون کیف دسته جاروئه نه سه تار!و اینکه دارم میرم زمین کوییدیچ واسه ی تمرین!#از جمله خاطرات یک جادوگر اصیل زاده+ نوشته شده در xa0یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa020:35xa0 توسطxa0گیل...
•711 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:05
[unable to retrieve full-text content]امروز مامان کلِ روز نبود ... رفت واسه یه مسافرت یه روزه.دلم براش تنگ شده ...

برچسب‌های مرتبط

•4924 bensalem boulevard | •457 deferred compensation plan | •4562 depreciation and amortization | •4448 front street |